رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدین برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

Maryaam

  • نوشته
    1
  • دیدگاه
    0
  • مشاهده
    76

درباره این وبلاگ

رویای تلخ

نوشته‌های این وبلاگ

maryaam

آخرین بار...

یادم نمی آید آخرین بار کی از ته دل خندیم فقط این را میدانم که خیلی دور است...

هر کجا اسم مرا می آورند با تلخی می گویند

مریم و خنده؟

دگر همه می دانند من آن من سال های قبل نیستم...

بزرگ نشدم نه... پیر شدم....

بارها نشسته ام و به آینده فکر کرده ام.

به راستی آخرین باری که نفسم میکشم کی است؟؟

دگر از هیچ کس توقعی ندارم.

چه زیباگفت شاعر: " نه در انتظار یاری و نه انتظار ز یاری"

****

راستی... بگذر برایت از آخرین بارهایم بگویم:

من یادم نمی آید آخرین بار کی زنگ گوشی ام به صدا در آمد(چون من کسی را ندارم)

من یادم نمی آید آخرین با کی خندیده ام(چون کسی را ندارم که مرا بخنداند)

من یادم نمی آید آخرین بار کی دستم را گرفت! کی نگاهم کرد! کی نجوای دوستت دارم را در گوشم خواند! کی بود که گفت بدون من قلبش تپش ندارد!

راستی...بین خودمان باشد. من "حواسم هست" که او اصلا "حواسش نیست" ولی مگر دل حواس حالی اش می شود؟!

بین خودمان باشد!! تنها چیزی که به یاد دارم اوست که مرا از یادبرده...

×