رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدین برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

Maryaam

  • نوشته
    1
  • دیدگاه
    0
  • مشاهده
    77

آخرین بار...

maryaam

17 بازدید

یادم نمی آید آخرین بار کی از ته دل خندیم فقط این را میدانم که خیلی دور است...

هر کجا اسم مرا می آورند با تلخی می گویند

مریم و خنده؟

دگر همه می دانند من آن من سال های قبل نیستم...

بزرگ نشدم نه... پیر شدم....

بارها نشسته ام و به آینده فکر کرده ام.

به راستی آخرین باری که نفسم میکشم کی است؟؟

دگر از هیچ کس توقعی ندارم.

چه زیباگفت شاعر: " نه در انتظار یاری و نه انتظار ز یاری"

****

راستی... بگذر برایت از آخرین بارهایم بگویم:

من یادم نمی آید آخرین بار کی زنگ گوشی ام به صدا در آمد(چون من کسی را ندارم)

من یادم نمی آید آخرین با کی خندیده ام(چون کسی را ندارم که مرا بخنداند)

من یادم نمی آید آخرین بار کی دستم را گرفت! کی نگاهم کرد! کی نجوای دوستت دارم را در گوشم خواند! کی بود که گفت بدون من قلبش تپش ندارد!

راستی...بین خودمان باشد. من "حواسم هست" که او اصلا "حواسش نیست" ولی مگر دل حواس حالی اش می شود؟!

بین خودمان باشد!! تنها چیزی که به یاد دارم اوست که مرا از یادبرده...



0 دیدگاه


نظرهای پیشنهاد شده

هیچ دیدگاهی برای نمایش وجود دارد.

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×