رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدین برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

Moaz17

  • نوشته‌
    16
  • دیدگاه
    25
  • مشاهده
    367

یه روز ابری

Moaz17

11 بازدید

دیروز مریض بودم

صبحی که از خواب پا شدم، احساس سردرد میکردم

به بابا گفتم

یهو مهربون شد

دل منم یهویی گرفت!

با خودم گفتم حتما باید مریض باشم تا دوستم داشته باشه

به سرم زد که هر چند وقت یه باری خودمو به مریضی بزنم!

خدا رو چه دیدی

شاید همیشه باهام مهربون شد

این روزا دوست دارم یه مریضی سخت بگیرم

تا بابام دوستم داشته باشه!

میدونم ناشکریه ولی خب...

هوا ابری بود و حالم و خراب تر میکرد

مخصوصا که ابرا همه خاکستری و سیاه بودن

مامان بابامم رفته بودن سر کار و تنها تو خونه بودم

به حال خودم گریه کردم

یه فنجون نسکافه درست کردم و مثه این رمانای فانتزی

مشغول خودنش شدم و به رفتارای بابام فکر کردم

اون حس آرامشی رو که رمانا ازش میگفتن رو نداشت

نه منو خوب کرد

و نه دردمو آرووم ....

 



1 دیدگاه


نظرهای پیشنهاد شده

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×