رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدین برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

ونوس مرشدلو

مدیر تالار
  • تعداد ارسال ها

    350
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد ونوس مرشدلو در 25 آبان

ونوس مرشدلو یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

976 کاربر محبوب

درباره ونوس مرشدلو

  • درجه
    مدیر تایپ و منتقد انجمن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,601 بازدید کننده نمایه

بروزرسانی وضعیت تکی

نمایش تمام بروز رسانی های وضعیت توسط ونوس مرشدلو

  1. نام رمان :فرسنگ

    نام نویسنده:نسیم پورجعفری

    ژانر:عاشقانه/اجتماعی

    خلاصه:
    دختر بین شمافاصلست از موهای بیرون اومدت تاتسبیح دستش از حسینیش تا کلاس رقصت ازلاک دستات تا جای مهرروپیشونیش ازمانتوی کوتاهت تا پیراهن یقه دیپلماتش ازلباس سرتاسرمارکت تاپیراهن شصت تومنیش ازماشین خارجی زیر پات تا موتور هیونداش از خونه ای که توش میشینی تا کلبه ی درویشی اونا فاصلست مرجانه فاصلست.
    همه باید ببینیم این همه فاصله باعث میشه مرجانه دل بکنه یا نه یا به خواست خانوادش ......
    پایان خوش

    پارت اول
    همینطور که ناخنمو سوهان میکشیدم به حرفای بیلو گوش میکردم
    -میگم که یه جشن سهیل گرفته همه بچه ها رو دعوت کرده تا حال یه نفرو بگیره
    -حال کیو این سهیلم هردیقه حال یه نفرو میگیره که 
    -اونطور که سرونازمیگفت یه پسرست از این خشکه مذهبا با سهیل کل دارن  میگن پسره از هرچی دخترو مهمونیه فراریه که یه وقت دچار گنا ه نشه اونطور که من شنیدم طرف از این برادراست که سربالا نمیارن 
    -خب به ماچه عزیزمن هرکسی که هس 
    -خب دیوونه بیا هم میخندیم هم یکم خوش میگذرونیم میدونی که سهیل کم نمیذاره تو اینجور برنامه ها 
    -همینجور که انگشت اشارمو فوت میکردمو میرفتم سراغ سوهان کشیدن انگشت شصتم گفتم
    -اوکی خبرمیدم
    باصدای جیغ بیلو پریدم بالا که انگشتم زخم شد
    _ای درده بی درمون بیلو این چه کاری بود اصلا نمیام تا توباشی داد نزنی
    با این حرفم صداشو لوس کردوگفت 
    _مَری جونم ببخشید دیگه بخدا تو نیای اصلا فاز نمیده 
    -اول اسم منو کامل بگو مرجانه ام نه مَری دومن اون پسر بیچاره گنا ه داره بین این همه ادم بخواد تحقیرشه من اگرم بیام اصلا تو کارای بی اساس سهیل شرکت نمیکنم بیلو گفته باشما هرکی یه اعتقادو شخصیتی داره. بیلو بعد این حرفم گفت
    _ اوکی قرارنیس ما جز خوش گذرونی کاری کنیم که اونام خودشون میدونن میخوان چه کار کنن.میای مرجانه؟
    _اره میام حالا کی هست 
    _فرداشب 
    _باشه حالا اگه کاری نداری من دیگه برم
    _مراقب باش عاشقتم مَرمَر بای هانی
    -عصبی شدم از مخفف اسمم دادزدم برو به درک بای همینطور که میخندید قطع کردم
    زخم دستم خیلی خون میومدو میسوخت به سمت اشپز خونه حرکت کردم دستمو زیرشیر اب گرفتم بلوت خانم (خدمتکارمون) تادستمو دید لپای تپلشو چنگ انداختو گفت خاک برسرم خانوم چه بلایی سرتون اومده با صدای بلوت خانوم مامی سراسیمه ب اشپز خونه اومد گفت چیشده مرجانه خاک برسرم با این حرفاشون بغضم گرفت از بچگی عادتم بود جاییم که زخم میشد تاکسی هولم نمیکرد عین خیالم نبود اما همین که اینجوری میکردن میزدم زیر گریه مثل الان که گریه میکردم بلوت خانوم دستمو میبستو بوس میکرد  مامی بهم آب اهن تاب میداد تا کمبود خونی که ازم رفته جبران شه همینطور که این اب بدمزرو ب خوردم میداد میگفت گریه نکن قربون چشمات برم الان سردرد میگیریا همینطور که گونمو بوس میکرد بلندم کردو گفت برو یکم بخواب عزیزه مامان.همینطور که منو میبرد بالا باصدای بلند به بلوت خانوم گفت به مشت صبحان بگو جیگر تازه بگیره کباب کنیم بدم به مرجانه بچم ازش خون رفت ب چشمای گرد شده به مامی نگاه میکردم همیشه همینطور بود و خیلی حساس انگار باور نداشت من الان 22 سالمه حتی با بردارم رهی که 26 سالشه همینطوره ماهام ب رفتاراش عادت کردیم البته من خودمم خیلی حساس بودم وبه قوله رهی لوسه مامان بابا با این که با رهی ام این رفتارو داشتن اما رهی اصلا لوس نبود برخلاف من.با بازشدن در اتاق به خودم اومدم یه اتاق با کلی پنجره که به باغ دید داشت وپرنور بود و کل دکوراسیونش به رنگ صورتی و عروسک هایی که سرتاسر اتاق اویزونن و کلی قاب عکس که تو ژستای مختلف ازم گرفته شده بود. اونم توسط بیلو اخه اون یه عکاسه سقف اتاق پراز لامپای رنگی رنگی کوچیک که هنگام شب احساس میکردی اسمان پرستاره روبروی چشماته و گل شب بو که لب* پنجره اتاقم بودن وقتی شبا پنجره باز بود بوی بهشتو به مشامم میرسوندن اونم به کمک گل های یاسی که  بیرون پنجره بودن داخل حیاط بودن با صدای مامی به خودم اومدم مرجانه عزیزم بگیر بخواب چشماتم ببند پتورو کشید روم و رفت و من خیلی زود به دنیای بی خبری فرورفتم.

    پارت دوم 
    با نوازش های دستی از خواب بیدارشدم چشمامو باز کردم به صاحب دست نگاه کردم باخوشحالی خودمو بغلش انداختمو گفتم
    _پدر کی اومدین میدونی چقدر دلم تنگ شده بود
    _پدر همونجور که موهای لخ*ت بلندمو به عادت همیشه ناز میکرد گفت قربون دختره گلم برم یه بوس نشوند روپیشونیم پدر همیشه همرو از پیشونی بوس میکرد تنها کسی که از این قائده مستثنی بود مامی بود 
    _همینطور که دستامو دور گردنش حلقه میکردمو با نازعشوه ی مخصوص خودم گفتم حالا پدر برای یکی یه دونه دخترش چی اورده هوم؟
    همینطور که میخندید گفت ای پدر صلواتی پس بگو این همه محبت واسه چیه ای.جلب و منو محکم ب خودش فشار داد همونجور که باحالت قهر از کنارش بلند میشدم گفتم پدر این چه حرفیه دلم برات تیکه پاره بود اونوقت شما این حرفو میزنید پدرهمونطور که بلند میشد گفت اگه دختر قهر قهرو پدرسوغاتیاشو دوسداره سریع بیاد پایین تا مامیش بر نداشته با این حرف سریع دویدم بیرون از پله های پایین رفتمو رفتم سره چمدون پدر صدای خنده هاش میومد. چمدون که باز کردم یه پاکت بزرگ دیدم که روش نوشته بود برای جانانه پدر پس برای من بود پاکتو باز کردم که یه نیم تنه دکلته قرمز که روش پولک های مشکی به شکل ماهی داشت با یه شرتک لی زاپ دار که یه کمربند قرمز که روش نگین کاری بود به به شکل ماهی با کلی کش موهای قرمز به شکل پاپیون گل  ته چمدونم یه جعبه بود به همین عنوان جانانه پدر درشو که باز کردم دهنم از این همه زیبایی باز موند یه صندل قرمز با کلی نگین های براق واقعا قشنگ بود پدر که نشسته بود بالبخند به من نگاه میکرد یهو نتونست کنترل کنه خودشو محکم بغلم کردم سرمو به سینش چسبوند 
    خُبه خُبه جای این کارا سوغاتیای منو نشون بده ببینم رهی ام که تازه وارد شده بود ساک باشگاشو انداختو گفت منم هستم ب حسادت مادرو پسر خندیدمو پدر پاکت و جعبه که روش نوشته شده بود نفس اسمون رو به سمت مامی گرفت اخه اسم مامی نسیم بود واسه همین پدر اسم مامیو حتی تو گوشیشم نفس اسمون سیو کرده بود با صدای مامی ب خودم اومدم 
    _وای حبیب چقدر قشنگه یه گردن بند قلب که روش پر نگین بود واین قلبه باز میشد یه طرفش حک شده بود نسیم یه طرف حک شده بود حبیب واقعا قشنگ بود .یه تیشرتم که روش طرح گل داشت سوغاتیه رهی ام که روش نوشته شده بود مرده کوچک تحویل داد که یه جفت کتونی بود با یه کت تک چرم مشکی که واقعا ب داداشم میومد. یه پیراهنم برای بلوت خانم و یه کلاه افتابگیرم برای مشت صبحان .بلوت خانوم هممونو برای شام صدا زد سرمیز که نشستیم طبق قانون خونه هیچکس حق صحبت نداشت تا شام تموم بشه .شاممو که که ب دستور مامان کبابه جیگربودخوردم داشتم از بلوت خانم تشکر میکردم اخه اینم برای پدر مهم بود که حتما باید تشکر کنیم بابت زحمتاش که گوشیم زنگ خورد
    _بگو بیلو
    _لباس چی میپوشی واسه فردا 
    _مثل اینکه خیلی ذوق داریا یه دکلته قرمز نیمه تنه با شرتک لی با صندل قرمز پدربرام از فرانسه اورده باید ببینی خیلی قشنگه
    _ای کوفتت شه میخواستم ست کنیم
    _بیخیال بیلو دیگه خزه ست کردن اگه کاری نداری برم لالا
    _نه برو توله.فعلا
    _فعلا
    اینم یه راه کار بود تا از دست بیلوی دیوونه خلاص شم بایه شب بخیر به همه. به اتاقم رفتم و رمان مورد علاقم هویت پنهان میخوندم همینطور که عادت داشتم غرق رمان شدم و از اطرف بیخبر.

    پارت سوم
    همینجور با ترسو دلهره میخوندم رئیس عراقیا فهمیده بود که دختری که تاالان خودشو پسر جازده بوده واسیره . نزدیک دختره شده بود داشت تهدیدش میکرد که بایه صدای پخ پریدم بالا و کتاب به پایین تخت افتاد با ترس برگشتم سمت صدا که رهیو دیدم که کف زمین ولو شده بود روزمینو میخندیدو واقعا که با حرص به سمتش حمله کردمو موهاشو کشیدم که صدای دادو فریادش بلند شد _ولم کن دختره ی دیوونه موهامو کندی
    _دیوونه تویی که منو نصف شبی نصف عمر کردی خجالت نمیکشی رحم نداری ها؟ با صدای بغض کردم میگفتم خیلی بیشعوری بدجنس اصلا به توام میگن داداش؟ همه داداش دارن منم داداش دارم واقعا که خجالت نمیکشه همینطور داشتم غرغر میکردم که بو*سه نرمی رو روی دستم احساس کردم لب* برچیدمو با اخم به رهی خیره شدم زانو زدو بالحن کتابی گفت پرنس مرجانه مرا عفو بفرمایید حاضرم گردنم را پای کارم بدهم ب این حرکاتش خندیدمو گفتم پاشو دیووونه با این حرفم یهو حس کردم با این حرفم روهوا رهی بلندم کرده بودو توی هوا میچرخوند دیوونه ی توام خواهری با جیغ ازش میخواستم منوبزاره رو زمین که پرت شدم روتختو بعدشم با احساس قلقلک ازخنده سرخ شده بودم ورهی تند تند میگفت میبخشی یا نه ومن که ازخنده کبود شده بودم بریده بریده گفتم باشه باشه بخشیدم یهو قلقلکا قطع شد کنارم دراز کشید ومن تو اغوش امن برادرم فرو رفتم و با لالایی ارومی که توگوشم میخوند چشمام گرم خواب شده بود فقط فهمیدم بوسم کردو رفت وبعد دیگه چیزی نفهمیدم

    پارت چهارم
    مرجانه جون چشماتو میتونی باز کنی
    باصدای دریا ارایشگر مخصوصم چشمامو باز کردم وخودمو تو اینه نگاه کردم ابروهای کم پشتم با این مدادی کشیده بود پرتر وهشتی ترنشون میداد خط چشم کلفتی دور چشمای درشت مشکیم کشیده شده بود گونه هام بارژگونه طلایی یکم برجسته تر نشون میداد بینیمم که کمی بزرگ بود با گریمی کرده بود کوچیک نشون داده میشد ولبای برجستم که ژل تزریق کرده بودم ب رنگ قرمز بود همه چیز با پوست برنزم مطابقت داشت الا رنگ چشمام که ازش خواستم برام لنز یخی بزاره وقتی لنزو گذاشت حالا راضی بودم موهای بِلُندم براشینگ شده بوددکلته قرمزم خیلی ب رنگ پوستم میومد یه پرسینگ ناف با نگین قرمزم انداخته بودم با شلوارک لی که خالکوبی روی رون پام دیده میشد این خالکوبیو بیلوام داشت نشان دوستیمون بود یه جمله بود 
    (بهترین دوست خواهی بود حتی اگر سختی راه چشمانت را از من دور کند
    و بهترینی حتی اگر طنین صدایت به گوش من نرسد…) با صدای معرکه شدیِ بیلو به خودم اومدم ب خودم اومدم ازش تشکر کردم نگاهش کردم یه پیراهن ازاد مغزپسته ای که با پوست سفیدش خیلی میومدبا شلوارلی ابی اسمونی موهای مشکیشم معدل افریقایی بافته بود این باعت کشیده شدن ابروها وچشمای عسلیش شده بود لبای کوچیکشم برق لب* زده بود همه ارایشش همین بود برق لب* 
     محوش شده بود که باصدای جیغش دستمو روی گوشم گذاشتم. 
    _وای مرجانه بدو که دیر شد سریع مانتوی مشکیشو برداشتو پوشید شال سفیدشم سرش کرد و منتظر من بود منم خیلی ریلکس مانتوی جلو باز زردمو پوشیدمو یه شلوار زاپ دار مشکی روی شرتک لیم پوشیدمو شال لیمویی سرم کردمو کیفمم برداشتم بیلو که صبرش تموم شده بود دستمو کشیدو رفتیم بیرون وبا برداشتن سگم جسی سوار شورولت مالیبوی مشکیم شدیم پدر سه ماه پیش از امریکا وارد کرد چون توی امریکا اقامت داره بهش این اجازه رو دادن واین ماشین تا سه ماهه دیگه دست منه و بعد از اون دوباره به امریکا و خونه اونجامون برمیگرده اخه پدر یه شرکتم اونجا داره البته شراکتی با عمو وعموام توی فرانسه شرکت داره شرکت توی ایرانم دسته رهی وپسر عموم پوریا هست  و تو همه اینا پدرم باعمو حجت شریکن باصدای بیلو که ازم میخواست بپیچم به راست به خودم اومدم اومده بودیم ویلای سهیل اینا که من بلد نبودم تا حالا ایجا مهمونی نگرفته بود .رسیدیم بوق زدم که سرایدارشو درو باز کرد ماشینو پارک کردمو بعداز برداشت جسی از ماشین پیاده شدم جسی از نژاد پامر بود و دوسالشه وقتی که شش ماهش بود مامی بهم هدیش داد چون من عاشق سگم البته یه گربه ام ب اسم لوسی داشتم که دادمش به بیلو چون وقته رسیدگی بهشو نداشتم. ب در ورودی رسیدیم 
    سهیل:به به صفا اوردین بفرمایید داخل وسروناز نامزدش اومدو ب گرمی با منو بیلو سلام و احوال پرسی کرد یه لباس سفید اکلیلی پوشیده بود که با پوست سفیدش شبیه میت شده بود واصلا جالب نبود اما قیافش جذاب بود زیبا نبود اما جذاب بود بعد از سلام به اونا با کامرانو کتایون که خواهر برادرن و بقیه بچه ها سلام علیک کردیم و بعد لباسامونو عوض کردیم 
    بیلو:میگم مرجانه پس این پسرمولاِ و دوسته سالار کی میان
    من:چه میدونم به منو توچه 
    بیرون رفتیم که یه پسر قد بلندوهیکلی بور با چشمای سبز و کت تک مشکی و شلوار جذب کتان ب چشمم خورد سالارو سهیل بهش میگفتن یاحا گفتم بابا این کجاش مولاِ بیلو اینو که گفتم شخصی توی دید قرار گرفت یه پسر با قد بلند وهیکل توپُر و چشم ابرو مشکی که ریشم داشت با پیراهن یقه دیپلمات سفید و شلوار پارچه ای مشکی که با صدای سهیل فهمیدم اسمش برهانه اخه داشت با مسخره به پسره میگفت برهان جان اگه نمیومدی مجلس بی تو صفا نداشتو اینا اما پسر مذهبیه فقط دستشو مشت کرده بود وسر تکون میداد انگار میخواست سهیلو بزنه خب حقم داشت منو بیلو داشتیم از طبقه بالا نگاشون میکردیم بیلو که محو بروبازو وشکم تخت یاحا بود حقم داشت پسر جذابی بود به نظر شیطونم بود با صدای سروناز که اروم پشت سرمون میگفت چی میگن ب طرفش برگشتیم گفتیم خب بریم پایین دقیق تر بفهمیم که سروناز گفت نه الان نباید بریم باید وسطای مجلس بریم اخه برهانه نمیدونه ما هستیم وسط مجلس میریم غافلگیرمیشه دیگه در نمیره همینجور از بالا ب مسخره بازیا و دلقک بازیای سالارو حسین نگاه میکردیم و یاحا وبرهانو سهیلم از خنده داشتن میمردن البته برهان انگارداشت زوری میخندیدامایاحا از ته دل یه چالم تو لپش داشت ادم دلش میخواست انگشت کنه تو چالش. جسی بغلم بود خسته شدم گذاشتمش زمین که یهو از پله ها رفت پایین و صاف رفت زیر پای اون پسر مذهبیه اسمشم یادم رفت میخواستم به بیلو بگم بره دنبالش که با سروناز مشغول پفک خوردنو پسرارو نگاه کردن بودن انگار داشتن فیلم سینمایی میدیدن پوفی کردمو موهامو فرستادم پشت گوشمو دویدم از پله ها پایین پسره تازه متوجه جسی که زیر پاش بود شده بود البته جسی تو دیدش نبود فقط دمش میخورد ب پاش
    _جسی عزیزم بیا پیش مامان پایین واینسا

    پارت پنجم
    اما جسی انگار اسباب بازی جدید پیدا کرده بود و ول کن نبود این پسر مذهبیه ام زل زده بود ب من یه لحظه شک کردم که واقعا مذهبی باشه بقیه بچه هام متوجه ما نبودن که این صحنرو شکار کنن صدای اهنگ تااخر بالا بود وداشتن مسخره بازی در میاوردن  
     فکر نمیکردم این یارو اینجوری باشه پسره یهو ب خودش اومد اخم کردو زیرلب یه چیزایی گفت و بعد خواست خیز برداره سمت یاحا که افتاد رو جسی
    سمتشون دویدم و جیغ زدم که بلندشه از روش اما باز به سمتم برگشتو منو انالیز کرد رفت سمتش زدم به شونش که یهو پرخاش کرد وگفت دست به من نزن سرشم رو پایین بود هه نگاهاشو کرده حالا سرش پایینه گفتم اگه چشمای کورتو رومن میبستی و گوشتو باز میکردی صدامو میشنیدی که ازروسگم بلندشی وقتی اسم سگو حرفامو ک شنید زیر لب* چیزیایی گفت وانگار که چیزی یادش اومده باشه وچندشش بشه اخم کردو زیر پاشو نگاه کرد و بعدیه لگد محم زد ب جسی زدو پرتش کرد ک ازش دور بشه منم که رو جسی فوق العاده حساس بودم بی اراده کشیدم بیخه گوشش که انقد محکم بود ناخنم شکست. پرت شد رو موهاش بهش گفتم بار اخرت بود الان دیگه همه بهت زده به ما نگاه میکردن که پسره سرشو انداخت پایینو بی خدافظی گذاشت رفت ودوستش یاحا دنبالش دوید تازه سوزش ناخنمو یادم اومد که بچه ب سمتم اومدنو سروناز سریع برام چسب زخم اورد بغض کرده بودم جسیو نشوندم روپامو بوسش میکردم که یاحا وارد شد رولپ سفیدشم جای چهارتا انگشت بود بیلو گفت وای خاک برسرم همه بچه ها دور یاحا جمع شدنو یاحا شاکی شد که چرا سالارو سهیل نگفتن دختر هستو برهان فک کرده یاحا گولش زده درصورتی که یاحا نمیدونسته سهیل بیخیالی گفتو ب پشنهادش رفتیم سمت حیاط تا ب قول خودش جوج بزنیم البته یاحا نموند ورفت مام تو حیاط نشستیم

    برهان
    از وقتی که روی موتورم نشستم گریه میکنم و اسغفرلله میگم خدایا منو ببخش گنا ه بزرگی مرتکب شدم نگاهم هرز رفت دست خودم نبود منی که حتی تلویزیون فیلمای خارجی که زنا سرلختنو نگاه نمیکنم حالا خیره شدم به زنه نا محرم و افتادم روی سگی که خدا گفته نجس هرچه سریع تر روندم تا به خونه رسیدم درو باز کردم و وارد حیاط شدم با قدمایی اهسته بدون اینکه مزاحمه خوابه عزیز بشم وارد اتاق شدمو رفتم تو حموم زیراب سرد هنوزم گریم بند نمیومد خدایا من چکار کردم هنوزم دختره میاد جلوچشمم من چمه سرمو ب دیوار میکوبیدمو گریه میکردم واب سرد روم میریخت خیره شده بودم به نامحرم گنا ه بزرگی بود بعد از حموم سریع سجادمو برداشتم رفتم ته حیاط شروع کردم نماز خوندنو استغفار کردن و طلب ببخشش از خدا و از خدا خواستم مثل همیشه کمک کنه چشمامو کنترل کنم همونطور که من دوسدارم زن افتاب مهتاب ندیده بگیرم بایدم خودم مثل اون زن پاک باشم .ناموسم برام مهمه هیچوقت نگاه به نامحرم نکرده بودم تا کسی به ناموسم خیره نشه اما من امشب خیره شدم چنگی به موهام زدمو سجده کردمو استغفار کردم بعد از این که دلم سبک شد رو زیر انداز. وسط حیاط دراز کشیدمو خوابم برد

     

    1. ونوس مرشدلو

      ونوس مرشدلو

      ممنون عزیزم. بررسی میشه.

    2. Tasnim

      Tasnim

      ممنونم.منتظر خبرتون هستم

×