رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدید برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید.مطالب به روز شده فقط برای کاربران قابل نمایش است. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

Moaz17

کاربر رسمی
  • تعداد ارسال ها

    1,291
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    43

آخرین بار برد Moaz17 در 26 دی

Moaz17 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

5,041 کاربر محبوب

درباره Moaz17

  • درجه
    کاربر حرفه ای

Personal Information

  • حالت من
    گیج

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,220 بازدید کننده نمایه
  1. آخرین بار

    به نام حق گاهی وقتا که از رفتار خانوادم اذیت میشم یه گوشه از اتاقم میشینم و فکر میکنم به اینکه چرا اینطوری شد؟ چرا اینکارو کرد؟ مگه دوستم نداشت؟ مگه من دخترش نبودم؟ با خودم میگم ... دیگه آخرین باره که میبخشم آخرین باره که دلم میسوزه آخرین باره که مهربون میشم آخرین باره که بدی رو فراموش میکنم ... سرمو میزارم رو بالشم و میخوابم تا کمی آرامش بگیرم وقتی که از خواب بیدار میشم همه حرفا و کاراشون یادم میره! نه اینا رو نوشتم که بگم خیلی آدم خوبیم و نه اینکه مثله من پیدا نمیشه هدفم فقط این بود که بدونید آدمای ساده، ساده میشکنن و ساده هم فراموش میکنن درسته که چیزی نمیگن و به روتون نمیارن اما همشونو توی دله کوچیکشون جمع میکنن و بدون اینکه کسی متوجه بشه زودتر از سنشون بزرگ میشن آره! خصلت آدمای ساده همینه... Moaz17
  2. امروز رو سعی میکنم شاد باشم...

    به امید روزای شاد تظاهر به شادی میکنم...!

    1. ghost

      ghost

      چقدر سخته لایک زدن با شرایط جدید!

      سلام چطور مطوری؟ اوضاع بر وفق مراده دیگه؟:2cnT0ikqXYAULMLLx8glLKWZlKUqJ8POyMzIAAFsuQUR7DxMyAAAAAElFTkSuQmCC:

    2. Moaz17

      Moaz17

      امروز عالیم. تو مسابقه انشا نویسی تو شهرستانمون اول شدم. 

  3. یه روز ابری

    دیروز مریض بودم صبحی که از خواب پا شدم، احساس سردرد میکردم به بابا گفتم یهو مهربون شد دل منم یهویی گرفت! با خودم گفتم حتما باید مریض باشم تا دوستم داشته باشه به سرم زد که هر چند وقت یه باری خودمو به مریضی بزنم! خدا رو چه دیدی شاید همیشه باهام مهربون شد این روزا دوست دارم یه مریضی سخت بگیرم تا بابام دوستم داشته باشه! میدونم ناشکریه ولی خب... هوا ابری بود و حالم و خراب تر میکرد مخصوصا که ابرا همه خاکستری و سیاه بودن مامان بابامم رفته بودن سر کار و تنها تو خونه بودم به حال خودم گریه کردم یه فنجون نسکافه درست کردم و مثه این رمانای فانتزی مشغول خودنش شدم و به رفتارای بابام فکر کردم اون حس آرامشی رو که رمانا ازش میگفتن رو نداشت نه منو خوب کرد و نه دردمو آرووم ....
  4. حسادت

    حسادت یعنی اینکه من احساس میکنم داداش کوچیکترم از من مهم تره یعنی اعتماد به نفسمو از دست دادم یعنی وقتی صمیمیت بابامو باهاش میبینم خرد میشم! تو دلم با خودم میگم که کاش یه صدم از اون صمیمیت رو با بابام داشتم ولی حیف ... ای کاش های زیادی توی دلم هست این یکی هم روش! گاهی با خودم میگم: شاید خواسته ی زیادیه صمیمی شدن با بابام. همین ... درد و دلم همین بود ....
×