رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدید برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید.مطالب به روز شده فقط برای کاربران قابل نمایش است. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

Sana

کاربر رسمی
  • تعداد ارسال ها

    103
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

267 کاربر محبوب

6 دنبال کننده

درباره Sana

  • درجه
    کاربر انجمن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

457 بازدید کننده نمایه
  1. سلام 

    برای تایید رمانتون مقدمه رو فرستادین در صورتیکه باید خلاصه ای از رمان رو بفرستین.

    لطفا دوباره طبق چیزی که گفتم اقدام کنید.

    1. Sana

      Sana

      دختری از طبقه ی متوسط که طی برخوردی باپسری که خانواده اش در گذشته نقشی در زندگیش داشتند،آشنا میشود و در آخر کار به ازدواج میرسد و فکر میکند خوشبخت است ولی خوشبختیش دوام ندارد....

      و اما بعد از۶سالبه آرامشی نسبی میرسد!

      قسمتی از داستان:

      تقدیر را وادار به انجام کاری کنید
      وادارش کنید که شجاعانه برخورد کند

      بله همیشه لحظه ای می رسد که 
      باید رفت و شانس را با شجاعت 
      و انرژی دنبال کرد
      و با تمام وجود تلاش کرد.
      (آنا گاولدا)

      *فصل اول
      گاهی وجودم مملوء از آرامش وگاهی سرشار از استرس و آشوب می شود
      گاهی مثل امشب فارغ از تموم حس ها!
      پنجره رو باز کردم تا هوای خنک اردیبهشت ماه رو استشمام کنم و بعد روی تختم دراز کشیدم
      خیلی خوابم گرفته ولی بخاطر سردردی که دارم اعصبامو ریخته بهم!
      بعد از ۵دقیقه که به لطف سردردم خواب و از یادم بردم یاده ۶سالِ پیش افتادم،همان سالی که کنکور داشتم!
      خردادماه بود وآخرین امتحان؛ از خواب با صدای مامان بیدار شدم صداش حکم زنگ ساعت و داشت برام از بس یک ریز صدام میکرد تا بیدار شوم!
      مامان_ساغرم بیدار شو امتحان داریا،چقدر میخوابی بچه !!!
      _باشه مامان بیدار شدم
      مامان_زود باش بلند شو دیرت شده!
      یه نگاهی به ساعت کردم ، مامان راست میگفت دیرم شده بود!
      سریع بلند شدم، اول به دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم و بعد روپوشِ مدرسه ام را پوشیدم و کیف و خودکار و کارت ورود به جلسه ام را برداشتم.طبق عادتِ همیشگی که هیچ وقت صبحانه نمیخوردم مگر بعضی اوقات آن هم روزهایی که تعطیل بود ؛بدون خوردنِ  صبحانه همراه با صلوات هایی که مامان پشتِ سرم ذکر میکرد از او خداحافظی کردم و از دَرِ خانه به بیرون رفتم.
      دیرم شده بود به همین دلیل باحالتی مشابه با دویدن میرفتم! ولی از خوش شانسیم مدرسه ام تقریبا ۱۰دقیقه با خانه امان فاصله داشت و من این راهِ ۱۰ دقیقه ای را۵دقیقه ای باعجله طی کردم،با سرعت خودم را داخلِ مدرسه انداختم!!
      وقتی روی صندلی نشستم چندبار نفسِ عمیق کشیدم و شروع به پاسخ دادنِ سوالاتکردم
      به خانه رسیدم و قبل از اینکه مامان جواب سلامم را بدهد فوراً گفت:چیشد؟چطور بود؟امتحان آسون بود؟
      خندم گرفته بود چراکه از همان ابتدایی نگران امتحانای من بود حتی بیشتر از خودم و همیشه میگفت تو خیلی بیخیالی! چون  او مادر بود و نگران!

    2. FATEMEH_R

      FATEMEH_R

      دوست عزیز

      فقط خلاصه رو برای تایید بفرست.

      البته اینجا نه،باید به بخش رمان های در حال تایپ بفرستی تا تایید کنم.

×