رفتن به مطلب
انجمن رمانسرا
به رمانسرا خوش آمدین برای دسترسی کامل و ارسال مطلب در انجمن ثبت نام کنید. ثبت نام اگر عضو هستید وارد شوید

جستجو در تالار

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'غم'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


تالار ها

  • سرآغاز رمانسرا
    • سر آغاز رمانسرا
  • رمان
    • رمان های ایرانی
    • رمان های خارجی
    • نقد و بررسی رمان
    • بخش طراحی
    • متفرقه
  • انتشارات شقایق
    • معرفی رمانهای شقایق
    • مصاحبه نویسندگان شقایق
  • فرهنگ و ادبیات
    • ادبیات فارسی
    • ادبیات زبان های خارجی
    • بیوگرافی و زندگی نامه
    • دفتر شعر و مشاعره
  • کتاب های صوتی
    • ضبط کتاب
    • کتاب های صوتی کامل شده
  • رادیو رمانسرا
    • رادیو
  • موسیقی و فیلم
    • موسیقی
    • سینما و تلویزیون
  • سبک زندگی
    • روانشناسی
    • پزشکی و سلامتی
    • بهداشت خانواده
    • آشپزی و خوراکی ها
  • فناوری اطلاعات
    • کامپیوتر
    • موبایل
    • اینترنت
  • سرگرمی
    • سرگرمی
  • درسی و دانشجویی
    • علم و دانش
    • جزوه ، تحقیق ، پروژه و پایان نامه
    • سوالات و مشکلات درسی
  • عمومی
    • طبیعت
    • ورزش
    • مذهبی
    • اخبار
  • کودکانه
    • کودکانه
  • کانون هواداران محمد حبیب اله محمد حبیب اله و ستاره افشار
  • دوستای وفادارِ هم دیگه ایم موضوع ها

دسته ها

  • مقالات

دسته ها

  • آموزش های مربوط به رمان
  • آموزش های مربوط به پروفایل کاربری
  • آموزش های ویدیویی
  • آموزش های کاربردی انجمن

وبلاگ‌ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


1 نتیجه پیدا شد

  1. یه روز ابری

    دیروز مریض بودم صبحی که از خواب پا شدم، احساس سردرد میکردم به بابا گفتم یهو مهربون شد دل منم یهویی گرفت! با خودم گفتم حتما باید مریض باشم تا دوستم داشته باشه به سرم زد که هر چند وقت یه باری خودمو به مریضی بزنم! خدا رو چه دیدی شاید همیشه باهام مهربون شد این روزا دوست دارم یه مریضی سخت بگیرم تا بابام دوستم داشته باشه! میدونم ناشکریه ولی خب... هوا ابری بود و حالم و خراب تر میکرد مخصوصا که ابرا همه خاکستری و سیاه بودن مامان بابامم رفته بودن سر کار و تنها تو خونه بودم به حال خودم گریه کردم یه فنجون نسکافه درست کردم و مثه این رمانای فانتزی مشغول خودنش شدم و به رفتارای بابام فکر کردم اون حس آرامشی رو که رمانا ازش میگفتن رو نداشت نه منو خوب کرد و نه دردمو آرووم ....
×